پایان استثناگرایی آمریکایی، آغاز عصر کشورهای تمدنی

قرار بود جنگ با ایران قدرت آمریکا را به رخ جهان بکشد؛ اما نتیجه، مرزهای این قدرت را آشکار کرد. از نگاه دو متفکر چینی، این رویارویی نشانه پایان یک توهم تاریخی و بازگشت کشورهای تمدنی به صحنه است.

به گزارش تحریریه، در برنامه «این چین است» که در تاریخ ۲۹ تیر از شبکه تلویزیونی دراگون تی‌وی(东方卫视) پخش شد، پروفسور ژانگ وِی ‌وِی و پروفسور فان یونگ‌پِنگ با مرور مسیر ۲۵۰ساله ایالات متحده، قوانین تاریخی حاکم بر ظهور و افول امپراتوری‌های غربی را بررسی کردند.

ایران؛ زخمی که آمریکا از آن جان سالم به در نخواهد برد

ژانگ وِی ‌وِی (张维为)

عضو شورای اندیشکده‌های عالی‌رتبه ملی چین و رئیس مؤسسه مطالعات چین در دانشگاه فودان

ایران؛ زخمی که آمریکا از آن جان سالم به در نخواهد برد

فان یونگ‌پنگ (范勇鹏)

معاون مؤسسه تحقیقاتی چین در دانشگاه فودان

📌سخنرانی فان یونگ‌پِنگ در قسمت ۳۴۱ برنامه:

امسال دویست‌وپنجاهمین سالگرد تأسیس ایالات متحده است. چندی پیش، سراسر این کشور شاهد برگزاری جشن‌های گسترده‌ای بود: نسخه اصلی «اعلامیه استقلال» را برای نمایش عمومی به شهرهای مختلف بردند، ناسا با پرتاب یک موشک این مناسبت را گرامی داشت و در نزدیکی تالار استقلال فیلادلفیا نیز «کپسول زمان دویست‌وپنجاهمین سالگرد تأسیس آمریکا» دفن شد. طبق مقررات، این کپسول قرار است ۲۵۰ سال دیگر، یعنی در سال ۲۲۷۶، گشوده شود. اما تصور می‌کنم بسیاری با شنیدن این خبر از خود پرسیده‌اند: آیا هژمونی آمریکا می‌تواند ۲۵۰ سال دیگر دوام بیاورد؟

من پنج سال پیش، در شماری از برنامه‌های رسانه‌ای و مقالاتم، همین پرسش را مطرح کرده بودم. آن زمان گفتم بعید است هژمونی آمریکا از مرز دویست‌وپنجاهمین سالگرد تأسیس این کشور عبور کند و برای سنجش این پیش‌بینی، پنج سال فرصت داریم.

اکنون دقیقاً پنج سال گذشته است و به باور من، این پیش‌بینی تا حد زیادی درست از آب درآمده؛ زیرا عملیات نظامی آمریکا علیه ایران را می‌توان نشانه پایان هژمونی این کشور دانست.

البته درباره اینکه آیا هژمونی آمریکا واقعاً پایان یافته است یا نه، همچنان دیدگاه‌های متفاوتی وجود دارد. برخی با این نظر موافق‌اند. برای مثال، جیم راجرز، سرمایه‌گذار مشهور آمریکایی، امسال تمام سهام آمریکایی خود را فروخت؛ زیرا معتقد است سقوط آمریکا اجتناب‌ناپذیر است و تنها مسئله، زمان وقوع آن است.

ایران؛ زخمی که آمریکا از آن جان سالم به در نخواهد برد

تاکر کارلسون، که می‌توان او را از چهره‌های فکری برجسته محافظه‌کاران آمریکا دانست، نیز در یک برنامه زنده در ماه ژوئن گفت که از نظر روانی آماده پذیرش پایان امپراتوری آمریکاست. البته، در تصور او «مرگ یک امپراتوری» باید رویدادی پرهیاهو و تکان‌دهنده باشد. از همین رو، آنچه بیش از همه خشمگینش کرده، این است که آمریکا در برابر ایران، سی‌وچهارمین اقتصاد بزرگ جهان، شکست خورده است.

برخی دانشگاهیان نیز دیدگاهی مشابه دارند. افرادی چون جان میرشایمر، پژوهشگر روابط بین‌الملل، و اقتصاددانانی مانند جفری ساکس و پل کروگمن، هر یک تا اندازه‌ای پذیرفته‌اند که آمریکا جایگاه هژمونیک خود را از دست داده است.

در مقابل، گروهی نیز با این تحلیل مخالف‌اند. بخشی از مخالفت‌ها مبتنی بر ارزیابی‌های عینی و عقلانی است؛ اما بسیاری نیز در خارج از آمریکا، به‌اصطلاح دلباختگان آمریکا هستند که همچنان امید دارند ایالات متحده بتواند در قرن بیست‌ویکم نیز رهبری جهان را به شکلی مؤثر ادامه دهد.

ایران؛ زخمی که آمریکا از آن جان سالم به در نخواهد برد

افزون بر این، در اواخر ژوئن، اسکات بسنت، وزیر خزانه‌داری آمریکا، هنگام سخن گفتن درباره مذاکرات ایران و آمریکا ادعا کرد که ایران و ونزوئلا در حال بازگشت به نظام دلاری هستند. رسانه‌ها نیز موج گسترده‌ای به راه انداختند و چنین القا کردند که آمریکا بار دیگر پیروز شده و نظام «پترودلار» از همیشه قدرتمندتر است.

اینکه بسیاری مرگ هژمونی آمریکا را باور نمی‌کنند، در واقع چندان عجیب نیست. اخیراً پستی جالب در شبکه اجتماعی آمریکایی ایکس منتشر شد که می‌گفت: «رومی‌ها نمی‌دانستند امپراتوری‌شان فروپاشیده است؛ فقط یک روز متوجه شدند دیگر کسی جاده‌ها را تعمیر نمی‌کند.»

واقعیت نیز همین است: فروپاشی یک امپراتوری معمولاً انفجاری ناگهانی نیست، بلکه بیشتر به خالی‌شدن تدریجی باد یک بادکنک شباهت دارد. وقتی امپراتوری می‌میرد، بسیاری حتی متوجه آن نمی‌شوند؛ تنها سال‌ها بعد، وقتی به گذشته نگاه می‌کنند، درمی‌یابند که آن امپراتوری مدت‌ها پیش از میان رفته بود.

ایران؛ زخمی که آمریکا از آن جان سالم به در نخواهد برد

◀در آستانه دویست‌وپنجاهمین سالگرد تأسیس آمریکا، استخر بازتاب بنای یادبود لینکلن با وجود صرف هزاران دلار برای بازسازی، بار دیگر از جلبک‌های سبز پوشیده شد.

من پنج سال پیش با الهام از یک نویسنده بریتانیایی به نام جان باگت گِلاب، موضوع «چرخه ۲۵۰ساله هژمونی آمریکا» را مطرح کردم. او در سال ۱۹۷۶ کتابی با عنوان «سربازان مزدور، سرگذشت ممالیک» منتشر کرد و در آن، بیش از ده امپراتوری سه هزار سال گذشته را مورد بررسی قرار داد. گلاب به این نتیجه رسید که عمر امپراتوری‌ها معمولاً به مرز ۲۵۰ سال محدود می‌شود؛ امپراتوری عثمانی، امپراتوری اسپانیا و امپراتوری بریتانیا نیز هر یک تقریباً ۲۵۰ سال دوام آوردند.

البته نظریه «۲۵۰ سال» از دقت علمی چندانی برخوردار نیست؛ زیرا برای تعیین نقطه آغاز و پایان عمر هر امپراتوری، معیار واحد و روشنی وجود ندارد. از نگاه من، این نظریه بیش از آنکه یک قانون تاریخی باشد، نوعی تفسیر تاریخ با رنگ‌وبوی آرمان‌گرایانه است. افزون بر این، اگر فقط دوران هژمونی آمریکا را در نظر بگیریم، عمر آن هنوز حدود ۸۰ سال است.

پس اینکه پنج سال پیش احتمال دادم هژمونی آمریکا در آستانه دویست‌وپنجاهمین سالگرد تأسیس این کشور به پایان برسد، نه به‌دلیل خود عدد ۲۵۰، بلکه به‌خاطر هم‌زمانی مجموعه‌ای از عوامل و رسیدن یک بزنگاه تاریخی بود.

حالا این عوامل کدام‌اند؟

🔸نخست؛ تضاد بنیادین سرمایه‌داری

چینی‌ها با آنچه در کتاب «سرمایه» کارل مارکس درباره تناقض اساسی میان تولید اجتماعی گسترده و مالکیت خصوصی بر ابزار تولید آمده، به‌خوبی آشنا هستند. آمریکا، به‌عنوان قدرت اصلی جهان سرمایه‌داری، با مجموعه‌ای از بحران‌ها و تضادها روبه‌روست که ریشه همه آنها را باید در همین تضاد بنیادین و اشکال تکامل‌یافته و دگرگون‌شده آن جست‌وجو کرد؛ به‌ویژه در مالی‌شدن اقتصاد و تهی‌شدن بنیان صنعتی.

فرنان برودل، مورخ فرانسوی، از مفهومی با عنوان «پاییز مالی» سخن گفته بود و جووانی آریگی، متفکر ایتالیایی، نیز اصطلاح «گسترش مالی» را مطرح کرد. هر دو بر این باور بودند که مالی‌شدن اقتصاد، آخرین مرحله از چرخه حیات یک امپراتوری است.

🔸دوم؛ دفتر حساب امپراتوری

همان‌طور که پیش‌تر به جیم راجرز اشاره کردم، او می‌گوید: «آمریکا بزرگ‌ترین کشور بدهکار در تاریخ بشر است و دیر یا زود زمان تسویه این حساب فرا خواهد رسید.»

نیل فرگوسن، مورخ اقتصادی اسکاتلندی، نیز مفهومی با عنوان «قانون فرگوسن» مطرح کرده است. بر اساس این قانون، زمانی که هزینه بهره بدهی‌های یک امپراتوری از مخارج دفاعی آن بیشتر شود، دوران افولش آغاز شده است. اتفاقاً امسال، هزینه بهره بدهی ملی آمریکا از بودجه دفاعی این کشور فراتر رفت.

در همین حال، ری دالیو، بنیان‌گذار شرکت سرمایه‌گذاری بریج‌واتر، نیز هشدار داده است که آمریکا در آستانه ابتلا به یک «حمله قلبی اقتصادی» قرار دارد.

ایران؛ زخمی که آمریکا از آن جان سالم به در نخواهد برد

🔸سوم؛ جهان از آمریکا به تنگ آمده است

سومین عامل این است که جهان مدت‌هاست از آمریکا به ستوه آمده.

من در سال ۲۰۰۵ با یک اندیشمند نروژی آشنا شدم: یوهان گالتونگ، از بنیان‌گذاران مطالعات صلح. او همان زمان کتابی نوشت و استدلال کرد آمریکا مرتکب جرایم بسیار شده و اگر فرو نپاشد، با عدالت تاریخ سازگار نیست. گالتونگ با جسارت پیش‌بینی کرد که امپراتوری آمریکا بین سال‌های ۲۰۲۰ تا ۲۰۲۵ فروخواهد پاشید.

آن روزها این حرف بیشتر شبیه یک خیالبافی اخلاقی بود، اما اگر به تجربه تاریخی چین نگاه کنیم، اصل «بی‌راهه رفتن، تنهایی و بی‌یاوری می‌آورد» صرفاً شعار نیست؛ یک قاعده عینی تاریخی است: قدرتی که مشروعیت و پشتیبانی اخلاقی‌اش را از دست بدهد، در نهایت تنها می‌ماند.

🔸چهارم؛ ژئوپلیتیک و از دست رفتن گلوگاه‌ها

عامل چهارم، ژئوپلیتیک است. این روزها بسیاری با تکیه بر نظریه‌های کلاسیک قدرت دریایی و قدرت زمینی نتیجه می‌گیرند که هژمونی آمریکا پایان یافته است. یک دیدگاه رایج می‌گوید آمریکا امپراتوری‌ای است که هم بُعد دریایی دارد و هم زمینی. از زاویه امپراتوری دریایی، اگر کنترل شاهراه‌های کلیدی دریایی را از دست بدهد―مانند تنگه هرمز―این می‌تواند نشانه مرگ امپراتوری باشد.

تاریخ هم نمونه کم ندارد: پرتغال زمانی که تنگه مالاکا را از دست داد، اسپانیا با از دست دادن تنگه جبل‌الطارق، و بریتانیا و فرانسه با ناکامی در کانال سوئز، تقریباً همگی بدون استثنا به قدرت‌های درجه دو و سه تنزل کردند.

امروز نیز اگر آمریکا کنترل تنگه هرمز را از دست داده باشد، سناریو به شکل چشمگیری مشابه است. و از منظر امپراتوری زمینی، این رخداد یعنی آمریکا کم‌کم مهار خود بر خاورمیانه را از دست می‌دهد؛ یعنی از هسته قاره بزرگ اوراسیا فاصله می‌گیرد و توان کنترلش کاهش می‌یابد.

با این حال، داوری من درباره پایان هژمونی آمریکا یک داوری واقع‌گرایانه است و باید در میدان واقعیت آزموده شود. چه هژمونی آمریکا تمام شده باشد و چه نه، ما نباید کسی را دست‌کم بگیریم. آمریکا هنوز قدرت قابل‌توجه و تا حدی هم قابلیت ترمیم و بازسازی دارد؛ اما ذات سرمایه‌داری باعث می‌شود خوداصلاحی عمیق برایش بسیار دشوار باشد.

برای نمونه، درباره مالی‌شدن و تهی‌شدن صنعت، بسیاری از آمریکایی‌ها واقعاً خواهان تغییرند. از شعار اول آمریکای ترامپ و چماق تعرفه‌های جهانی گرفته تا تبلیغات دو حزب درباره بازصنعتی‌سازی، هدف همگی حل کردن―یا دست‌کم کاهش دادن―همین مشکل است.

اما تناقض اصلی اینجاست: آمریکا از یک سو دم از صنعتی‌سازی می‌زند و از سوی دیگر، مثل کسی که برای رفع تشنگی زهر می‌نوشد، با تمام قوا در حال بادکردن حباب بورس است. این موج جنون‌آمیز بازار سهام هیچ کمکی به احیای تولید یا افزایش اشتغال نمی‌کند؛ فقط به سود سرمایه‌های بزرگ است. و اگر این حباب بترکد، ضربه‌اش به اقتصاد آمریکا می‌تواند مرگبارتر باشد.

ایران؛ زخمی که آمریکا از آن جان سالم به در نخواهد برد

در مورد شکست‌های ژئوپلیتیکی نیز عده‌ای می‌گویند آمریکا شاید بتواند از این مرحله عبور کند و با هوش مصنوعی بخشی از ضعف‌ها را جبران کند―حتی به تعبیر خودشان یک سطح بالاتر برود

باید منصف بود؛ آمریکا هنوز هم در نوآوری‌های حوزه هوش مصنوعی دست بالا را دارد، هرچند چین در توسعه کاربردی آن قوی‌تر است.

اما اگر سیستمی به قضیه نگاه کنیم، شانس موفقیت چین بسیار بیشتر است؛ چراکه هوش مصنوعی آمریکا به‌دلیل جدایی از بستر صنعتی و تولید واقعی، در نهایت دچار «کم‌خونی مغزی» خواهد شد. در مقابل، هوش مصنوعی چین که موتور محرک آن صنایع تولیدی و کاربردهای واقعی است، به‌طور طبیعی و مداوم ارتقا می‌یابد و نوآوری خلق می‌کند.

در بخش مالی نیز، گرچه بحران بدهی آمریکا بسیار جدی است، اما عده‌ای معتقدند واشنگتن از همان ابتدا هم قصد بازپرداخت بدهی‌هایش را نداشته و همچنان می‌تواند با تکیه بر هژمونی دلار، این فشارها را تعدیل کند؛ چراکه دلار هنوز ارز اصلی بین‌المللی است. در این زمینه، من با تحلیل همیشگی استاد ژانگ موافقم: در میان‌مدت، دلار ممکن است همچنان بر بازارهای مالی مسلط بماند، اما در بخش واقعی اقتصاد و تجارت کالا، یوان (یا هر ارز بین‌المللی دیگری که چین آن را ترویج کند) سهم بسیار بزرگ‌تری را به خود اختصاص خواهد داد.

ایران؛ زخمی که آمریکا از آن جان سالم به در نخواهد برد

از طرفی، گروهی باور دارند جهش‌های فناوری می‌تواند بحران مالی آمریکا را مهار کند. برای مثال، فرگوسن معتقد است آمریکا با یک جهش بزرگ در بهره‌وری، می‌تواند خود را به محدوده امن «قانون فرگوسن» بازگرداند.

کوین وارش، عضو سابق فدرال رزرو، و ایلان ماسک نیز هر یک به روش خود، ایده حل ابربحران بدهی‌ها از طریق نوآوری‌های تکنولوژیک را مطرح کرده‌اند.

در نهایت، باید پذیرفت که حتی با فروریختن هژمونی آمریکا، این کشور همچنان یک قدرت بزرگ و مجهز به سلاح هسته‌ای باقی خواهد ماند و وزن قابل‌توجهی در نظم جهانی خواهد داشت. از این رو، حتی در قاب ایده «جامعه‌ای با سرنوشت مشترک برای بشریت» که چین پیشنهاد داده، آمریکا همچنان جایگاه و نقش مهم خود را حفظ خواهد کرد.

چین به عنوان یک «قدرت توانمندساز»، نه‌تنها به ساختار بین‌المللی و کشورهای جنوب جهانی نیرو می‌بخشد، بلکه باید به نوعی به قدرت هژمونیک سابق نیز کمک کند تا بتواند به شکلی مسالمت‌آمیز و سازنده، خود را در نظم جدید جهانی بازتعریف کند؛ چراکه فروپاشی ناگهانی و پرآشوب یک ابرقدرت، می‌تواند بسیار خطرناک‌تر از خود هژمونی آن باشد.

سی سال پیش که مطالعه تاریخ آمریکا را آغاز کردم، تقریباً در هر کتابی می‌خواندم که آمریکا یک کشور استثنایی است. «استثنایی بودن آمریکا» کلیدواژه‌ای بود که بدون آن نمی‌شد ایالات متحده را فهمید. اما امروز می‌بینیم که آمریکا اصلاً خاص نیست؛ ماتریالیسم تاریخی به ما می‌گوید هیچ استثنایی در کار نیست. پس از ۲۵۰ سال، آن «نوجوان استثنایی» دیروز، سرانجام به مدار هنجارهای همیشگی تاریخ بازگشته است. آمریکایی که از توهم استثنا بودن فاصله گرفته و به واقعیت تاریخ تن داده، امروز بهترین آینه عبرت برای چین است.

ایران؛ زخمی که آمریکا از آن جان سالم به در نخواهد برد

📌میزگرد گفتگو

مجری: آقای فان کمی پیش درباره افول هژمونی آمریکا صحبت کردند. استاد ژانگ، از نگاه شما الگوی تاریخی شکل‌گیری و افول امپراتوری‌ها چگونه است؟ یک امپراتوری معمولاً از مرحله ظهور و اوج‌گیری تا افول، چه مسیر و مراحلی را طی می‌کند؟

🔵ژانگ وِی ‌وِی: اگر امپراتوری بریتانیا را مثال بزنیم، باید گفت درباره زمان دقیق آغاز و پایان آن اختلاف‌نظرهای زیادی وجود دارد. روایت‌ها متفاوت‌اند. بعضی‌ها آغاز آن را از زمانی می‌دانند که انگلیسی‌ها راهی آمریکای شمالی و قاره آمریکا شدند و پروژه استعمار را آغاز کردند، و پایانش را هم بازگشت هنگ‌کنگ در سال ۱۹۹۷ می‌شمارند؛ در این صورت، با دوره‌ای حدود چهارصد ساله روبه‌رو هستیم.

اما روایت رایج‌تر این است که تمرکز را بر زمانی بگذاریم که بریتانیا در اوایل قرن هفدهم نخستین مستعمره خود را در آمریکای شمالی تأسیس کرد، تا بحران کانال سوئز در سال ۱۹۵۶؛ یعنی لحظه‌ای که آمریکا عملاً جای بریتانیا را گرفت. این بازه همان دوره‌ای است که بسیاری آن را عمر ۲۵۰ساله امپراتوری بریتانیا می‌دانند.

🔴فان یونگ‌پِنگ: اگر بخواهیم در سطحی کلی درباره این پدیده حرف بزنیم، معمولاً نیمه نخست عمر یک امپراتوری با دوره‌ای از تلاش، انضباط و حکمرانی نسبتاً کارآمد همراه است؛ اما در نیمه دوم، اغلب با یک روند طولانی افول روبه‌رو می‌شویم.

با این حال، اگر بخواهیم خیلی دقیق مرحله‌بندی کنیم، کار ساده‌ای نیست. جامعه انسانی فقط تابع روندهای طبیعی نیست، بلکه از اراده، آگاهی و ذهنیت انسان‌ها نیز شکل می‌گیرد. عدالت اجتماعی و تعادل درونی جامعه هم از عوامل بسیار مهم‌اند. اگر این مسائل خوب مدیریت شوند، می‌توانند بخشی از فشارهای ناشی از روندهای طبیعی افول را خنثی یا دست‌کم تعدیل کنند. اما اگر این مسائل به‌درستی حل نشوند، خودشان به تشدید روند سقوط دامن می‌زنند.

مشکل بزرگ آمریکا امروز همین است: فارغ از اینکه آیا واقعاً به مرحله طبیعی افول تاریخی رسیده یا نه، بحران‌های داخلی‌اش این روند را به‌طور محسوسی تشدید کرده‌اند.

مجری: حالا که آمریکا به آستانه دویست‌وپنجاهمین سال تأسیس خود رسیده، اگر از منظر توان و کنشگری به ماجرا نگاه کنیم، این کشور تا چه اندازه دچار فرسایش قدرت شده است؟

🔵ژانگ وِی‌ وِی: در این ده‌دوازده سالی که پشت سر گذاشته‌ایم، تقریباً در هر نقطه عطف مهم، عده زیادی گفته‌اند آمریکا در حال افول است و هژمونی‌اش رو به ضعف می‌رود. از این میان، چند مقطع بسیار روشن بوده است. یکی از آنها بحران مالی سال ۲۰۰۸ بود؛ همان سونامی مالی که از آمریکا آغاز شد. از همان زمان، بسیاری از پژوهشگران، از جمله خود من، از ورود به «عصر پساآمریکا» سخن گفتند.

آن بحران باعث شد ثروت و دارایی مردم آمریکا بین یک‌چهارم تا یک‌پنجم کاهش پیدا کند و در نهایت، این چین بود که به آمریکا کمک کرد از آن وضعیت بیرون بیاید. آن زمان حتی این تعبیر مطرح شد که «سوسیالیسم، سرمایه‌داری را نجات داد».

نقطه عطف دیگر، جنگ تجاری چین و آمریکا بود. در نهایت، آمریکا زیر فشار پاسخ قدرتمند چین ناچار شد موقتاً این جنگ تجاری را متوقف کند؛ اتفاقی که در سال ۲۰۲۵ رخ داد.

ایران؛ زخمی که آمریکا از آن جان سالم به در نخواهد برد

با این حال، در بحران اخیر ایران، آمریکا در برابر کشوری با اندازه متوسط که ۴۷ سال آن را تحریم کرده، عملاً ناتوان ظاهر شد. من دست‌کم می‌توانم نام ۱۰ پژوهشگر بانفوذ غربی را بیاورم که آشکارا گفته‌اند این رخداد، یک «لحظه سوئز» است.

منظورم از لحظه سوئز همان جنگ سوئز در سال ۱۹۵۶ است؛ رویدادی که به‌صورت نمادین نشان داد امپراتوری بریتانیا جای خود را به امپراتوری آمریکا داده است. از این منظر، بحران ایران را می‌توان یکی از نشانه‌های برجسته افول شدید هژمونی آمریکا دانست.

مجری: در سال ۲۰۰۸ شما و برخی پژوهشگران، با نگاه آینده‌نگر روندی را درباره هژمونی آمریکا تحلیل کردید. اما حالا ۱۸ سال گذشته است. در این ۱۸ سال، چه رخدادهایی باعث شده افراد بیشتری این داوری را بپذیرند؟

🔴فان یونگ‌پِنگ: استاد ژانگ گفتند آمریکا چند نقطه عطف مهم داشته که در هر کدام بسیاری معتقد بودند این کشور وارد مسیر افول شده است؛ اما در همان مقاطع، آمریکا هنوز قدری جان داشت. یکی از نشانه‌هایش این بود که همچنان می‌توانست در نقاط مختلف دست به اقدام نظامی بزند.

اما در بحران جنگی با ایران، روشن شد آمریکا حتی توان جنگیدن را هم از دست داده است.

پشت این ناتوانی، یک دلیل بسیار مهم وجود دارد: بحران‌های عمیق داخلی.

ایران؛ زخمی که آمریکا از آن جان سالم به در نخواهد برد

اجازه دهید فقط از زاویه مالیه عمومی یک مثال بزنم. نخست اینکه نابرابری توزیع باعث کوچک‌شدن پایه مالیاتی شده؛ نخبگان مالیات نمی‌دهند، خاندان‌های بزرگ و ثروتمند مالیات نمی‌دهند. در نتیجه بار مالیاتی هرچه بیشتر روی دوش طبقات پایین می‌افتد؛ و هرچه این تمرکز بیشتر می‌شود، همین گروه‌ها بیشتر تلاش می‌کنند از زیر بار مالیات فرار کنند. در نهایت، جامعه پول بیشتری می‌خواهد، اما دولت پول کمتری می‌تواند جمع کند.

دوم اینکه آمریکا برای انجام هر کاری، نسبت به گذشته بسیار پرهزینه‌تر شده است. امروز اگر آمریکا بخواهد یک خط قطار پرسرعت یا یک تونل بسازد، ممکن است چند برابر، حتی ده‌ها برابر چین هزینه کند.

اوایل امسال، ایلان ماسک چیزی شبیه «اداره بهره‌وری دولت» را پیش برد؛ ترامپ هم تلاش کرد بودجه دولت را کم کند، اما عملاً موفق نشد. مالیه عمومی آمریکا وارد یک چرخه بسته شده؛ چرخه‌ای که راه خروج ندارد. این چرخه مثل یک طناب دار است: از بحران وام‌های مسکن در ۲۰۰۷ تا امروز، می‌بینیم این طناب مدام تنگ‌تر شده و آمریکا را به نقطه‌ای رسانده که نه راه پیش دارد، نه راه پس. در این مرحله، از درون ساختار موجود، مشکل مالی اساساً قابل حل به نظر نمی‌رسد.

مجری: تحلیل شما کمک کرد بهتر بفهمیم «افول هژمونی» دقیقاً یعنی چه. افول هژمونی را نباید صرفاً با این سنجید که یک قدرت هنوز می‌تواند در بیرون ژست سخت بگیرد یا نه؛ معیار واقعی، موتور محرک درونی، توان حل مسئله، میزان ظرفیت آینده و حتی اراده حفظ آن جایگاه است.

🔵ژانگ وِی‌ وِی: آمریکا مدت‌هاست به کشوری تبدیل شده که از پس حل مسائل خودش برنمی‌آید. هر وقت بحران پیش می‌آید، می‌کوشد آن را به گردن چین یا دیگر کشورها بیندازد و به جای بازنگری درونی، دنبال مقصر بیرونی می‌گردد.

چرا در جنگ افغانستان و جنگ ایران چنین شکست سختی را متحمل شد؟ چون عمیق تأمل نمی‌کند، هر چه بشود باز هم حاضر نیست خود را نقد کند. حتی بیش از صد سال پیش، در دوره تئودور روزولت پدر، در آمریکا بحث «بیمه درمانی برای همه» مطرح شد، اما تا امروز هم نتوانسته‌اند آن را محقق کنند.

مجری: وقتی این همه گروه ذی‌نفوذ در میان است، حتی تصمیم‌هایی که ظاهراً ساده‌اند هم به سختی اجرا می‌شوند؛ چون هر گروه منافع خود را دنبال می‌کند و در مسیر دیگران سنگ‌اندازی می‌کند.

🔵ژانگ وِی ‌وِی: تعادل میان قدرت سرمایه، نیروهای اجتماعی و قدرت سیاسی باید به نفع اکثریت قاطع مردم باشد؛ این منطقِ «مدل چین» است. اما «مدل آمریکا» توازن را به سود اقلیت و به سود سرمایه تنظیم می‌کند. ما مردم‌محوریم، آنها منفعت سرمایه را محور قرار می‌دهند؛ و همین باعث می‌شود تصمیم‌هایی که می‌گیرند، اغلب به نتیجه‌ای برسد که خلاف مسیر درست است.

مجری: آقای فان در سخنرانی خود گفتند یکی از نشانه‌های افول امپراتوری این است که ناگهان می‌بینی دیگر کسی جاده‌ها را تعمیر نمی‌کند؛ تمثیلی بسیار گویا و ملموس.

🔴فان یونگ‌پِنگ: در واقع، این روند از بیش از ده سال پیش آغاز شده است. افول امپراتوری لزوماً فقط در فروپاشی نمادهای عظیم و باشکوه دیده نمی‌شود؛ هرچند امروز حتی همان نمادها هم دچار مشکل شده‌اند. برای مثال، ترامپ به مناسبت جشن ملی آمریکا دستور داد مقابل بنای یادبود لینکلن رنگ‌آمیزی انجام شود، اما همین کار در نهایت به رشد شدید جلبک‌ها انجامید.

مجری: من آن تصاویر را دیده‌ام؛ رنگ آب حوضچه واقعاً غیرقابل تحمل شده بود.

ایران؛ زخمی که آمریکا از آن جان سالم به در نخواهد برد

🔴فان یونگ‌پِنگ: بعدتر حتی اردک‌هایی را هم به آنجا آوردند، اما آب آلوده باعث مرگشان شد. بنابراین نباید فقط به ظاهر پرزرق‌وبرق نگاه کرد. کسانی که در دل این جامعه زندگی می‌کنند، این تغییر را حس می‌کنند؛ ریتم آن را، ضربان آن را، و نشانه‌های حیاتش را که ذره‌ذره کندتر می‌شود.

گوته، شاعر و متفکر آلمانی، جمله مشهوری دارد که متن دقیقش را به یاد ندارم... با این مضمون که وقتی یک تمدن وارد مسیر افول می‌شود، آثار ادبی و هنری‌اش هرچه بیشتر به سمت ذهنی‌گرایی و فردگرایی سوق پیدا می‌کنند. این، در واقع، نشانه‌ای از زوال و فرسودگی فرهنگی آن تمدن است.

اگر به آمریکا در سال‌های اخیر نگاه کنید، در محصولات هالیوود هم می‌توان چنین نشانه‌هایی را دید؛ از بازسازی‌های جنجالی و تغییر نژاد و رنگ پوست شخصیت‌های مشهور گرفته تا موج آثار انتزاعی و نمادگرایانه. اینها نیز نشانه مهمی هستند که نشان می‌دهند هسته و بنیان این جامعه رو به زوال گذاشته است.

دلیلش این است که دیگر نمی‌خواهد با واقعیت روبه‌رو شود. می‌کوشد از واقعیت فرار کند و در نتیجه به جهانی ایده‌آلیستی و ذهنی پناه می‌برد.

مجری: پس مشکل آمریکا فقط تهی‌شدن از صنعت و تولید نیست. وقتی یک کشور واقعاً با بحران روبه‌رو می‌شود، در حقیقت با نوعی تهی‌شدن از حکمرانی و حتی تهی‌شدن کل نظام مواجه است. آقای فان در سخنرانی خود اشاره کردند که اگر مسیر تاریخی امپراتوری‌های غربی را بررسی کنیم، می‌بینیم آنها معمولاً در مرحله پایانی به سمت مالی‌شدن می‌روند. اما روشن است که «قدرت مالی سوسیالیستی» با مالی‌سازی امپراتوری‌های غربی فرق دارد.

🔵ژانگ وِی ‌وِی: یک «قانون آهنین» در تاریخ وجود دارد: بسیاری از قدرت‌های بزرگ و امپراتوری‌های غربی―از هلند گرفته تا بریتانیا و امروز آمریکا―در نهایت بر اثر افراط در مالی‌سازی ضربه خورده‌اند. وقتی یک کشور به بازی «پول، پول می‌سازد» معتاد می‌شود، دیگر کسی سراغ تولید واقعی نمی‌رود، اقتصاد به‌تدریج تهی می‌شود و در پایان، آن کشور از قدرت واقعی خالی می‌ماند.

مثلاً درباره تولید ناخالص داخلی آمریکا، ما گاهی با طعنه می‌گوییم بخش بزرگی از آن فقط روی کاغذ وجود دارد. خود آمریکایی‌ها هم می‌دانند که پشت بخش قابل توجهی از این ارقام، چیز ملموس و واقعی چندانی نیست. و این برای آمریکا، خطری بسیار جدی است.

ایران؛ زخمی که آمریکا از آن جان سالم به در نخواهد برد

🔴فان یون‌پِنگ: وقتی از اقتدار مالی صحبت می‌کنیم، با آن چرخه مالی‌سازی که در تاریخ چرخه‌های هژمونی غرب دیده می‌شود یکی نیست. حداقل در سه محور اختلاف جدی داریم.

1️⃣نخست، مخاطب و کارکرد مالیه در این دو مدل یکی نیست. همان‌طور که آقای ژانگ گفتند، از هلند و بریتانیا گرفته تا آمریکا―و حتی پیش‌تر در امپراتوری اسپانیا―در مراحل میانی و پایانی، مالیه به‌تدریج در خدمت خودش قرار گرفت؛ پول فقط در خود بازار مالی می‌چرخید تا سود بیشتری تولید کند. در آمریکا هم بحران وام‌های مسکن پرریسک (ساب‌پرایم) دقیقاً از همین‌جا آغاز شد؛ جایی که نظام مالی به بازیِ افراطی سودهای کاغذی کشیده شد.

اما در چین، تأکید همیشگی بر این بوده که مالیه باید در خدمت اقتصاد واقعی و صنعت مولد باشد؛ نه اینکه در یک فضای مالی خیالی و جدا از واقعیت، مدام برای خودش بچرخد.

2️⃣دوم، منطق حکمرانی در این دو الگو متفاوت است. در نظام غربی، چون ساختار بر پایه دموکراسی نمایندگی سرمایه‌سالارانه بنا شده، در عمل این سرمایه است که نقش تعیین‌کننده دارد. وقتی سرمایه مالی از سرمایه صنعتی و تولیدی پیشی می‌گیرد، در نهایت همین سرمایه مالی است که قدرت سیاسی را در دست می‌گیرد و بر کشور حکومت می‌کند.

اما در چین، اصل بنیادین این است که حزب باید بر امور مالی نظارت و مدیریت داشته باشد و هرگز اجازه ندهد که مالیه بر کشور مسلط شود. مالیه در اینجا «ابزار» است، نه «اصل». یعنی وسیله است، نه هدف. «اصل» باید نیرویی باشد که نماینده منافع همه مردم است و بتواند این ابزار را هدایت و مهار کند.

3️⃣سوم، نگاه به ریسک نیز کاملاً متفاوت است. مالیه غربی ذاتاً موافق‌ چرخه است؛ یعنی هرچه رونق و هیجان بیشتر می‌شود، بیشتر دنبال همان مسیر می‌رود و وقتی بحران فرا می‌رسد، همه به‌سمت خروج می‌دوند. نتیجه این رفتار، تشدید بحران و افتادن پیاپی در چرخه‌های بحران‌زا است.

در چین اما نگاه به مالیه تا حد زیادی ضدچرخه است. این هم ریشه‌ای عمیق در تاریخ تمدن ما دارد. چین از دوران باستان، فرهنگی را شکل داده که بر مدیریت نوسان‌های اقتصادی در طول چرخه‌های زمانی تأکید دارد. برای نمونه، در کتاب گوان‌زی (管子) از «هنر سبک و سنگین» سخن گفته شده بود، و در دوره هان نیز نظام تثبیت قیمت‌ و توزیع متوازن کالا شکل گرفت.

توزیع متوازن یعنی مدیریت یکپارچه در مقیاس ملی؛ یعنی توزیع و تنظیم کالاها در سراسر کشور به‌صورت هماهنگ. تثبیت قیمت‌ هم یعنی متعادل‌سازی در زمان. دولت در سال‌های پربار و زمان وفور، کالا را خریداری و ذخیره می‌کرد و در هنگام کمبود، همان ذخایر را وارد بازار می‌کرد تا از افزایش شدید قیمت‌ها جلوگیری کند. این منطق، در عمق ذهن تمدن چینی ریشه دارد: دقیقاً خلاف چرخه حرکت کن، و نگذار بحران‌ها تشدید شوند.

ایران؛ زخمی که آمریکا از آن جان سالم به در نخواهد برد

مجری: نکته‌ای که اکنون مطرح کردید، در واقع همان چیزی است که ما همواره در این برنامه بر آن تأکید داشته‌ایم: آمادگی پیش از وقوع بحران، تفکر مبتنی بر خطوط قرمز و برخورداری از دوراندیشی راهبردی.

امسال را می‌توان سالی دانست که به مردم کمک کرد منطق این تفکر راهبردی چین را بهتر درک کنند. برای نمونه، در آغاز سال، اقدام آمریکا علیه ایران به تشدید تنش‌ها در تنگه هرمز انجامید و بازار انرژی نیز تحت‌تأثیر قرار گرفت. بااین‌حال، از آنجا که چین طی سال‌های متمادی مجموعه‌ای از تمهیدات و برنامه‌ریزی‌های راهبردی را به اجرا گذاشته بود، آسیب کمتری دید.

مدتی پیش نیز در برخی تحلیل‌های غربی خواندم که در میان اقتصادهای بزرگ جهان، چین تنها کشوری بود که طی بحران تنگه هرمز، با نوسان محسوس در حوزه نفت و انرژی روبه‌رو نشد.

🔴فان یونگ‌پِنگ: حتی برخی رسانه‌های خارجی نیز منصفانه از چین تمجید کردند و گفتند چین برای خرید نفت هجوم نبرد؛ اقدامی که نقش مهمی در پایین نگه‌داشتن تورم جهانی داشت.

مجری: دقیقاً به‌دلیل همین ثبات چین بود که قیمت‌های جهانی انرژی، برخلاف آنچه بسیاری انتظار داشتند، دچار نوسان‌های شدید نشد.

🔵ژانگ وِی‌ وِی: به بحران اخیر استفاده از وسایل سرمایشی که در پی موج گرمای شدید شکل گرفت نگاه کنید. مردم اروپا آشکارا از اتحادیه اروپا انتقاد می‌کنند؛ واقعیت همین است. اما حتی در چنین شرایطی نیز مقام‌ها همچنان می‌گویند کاشتن یک درخت بهتر از استفاده از کولر است و سخنانی از این دست مطرح می‌کنند.

رفتار ترامپ حتی از این هم آشکارتر است. او از ابتدای امسال و از ماجرای اقدام علیه ونزوئلا و بازداشت رئیس‌جمهور مادورو، مسیری را آغاز کرد که من آن را پیروزی تاکتیکی و شکست راهبردی نامیدم.

سپس نوبت به جنگ ایران رسید. ارزیابی ما در این برنامه هم چنین بود: «پیروزی در سطح تاکتیکی، اما فروپاشی در سطح راهبردی.»

خطاها تا این اندازه آشکار بودند، اما نظام سیاسی آمریکا نتوانست جلوی او را بگیرد. سازوکار موسوم به تفکیک قوا نیز عملاً کارکردی از خود نشان نداد. بسیاری از افراد می‌دیدند که بحران در آستانه وقوع است، بااین‌حال هیچ‌کس نتوانست ترامپ را متوقف کند.

ایران؛ زخمی که آمریکا از آن جان سالم به در نخواهد برد

◀مردم در ۲۲ ژوئن ۲۰۲۶ برای رهایی از گرما، در نزدیکی برج ایفل پاریس آب‌تنی می‌کنند.

📌بخش پرسش و پاسخ

یکی از حاضران: سلام به مجری و مهمانان برنامه. منفعت‌طلبی کوتاه‌مدت و فقدان اقتدار در نظام قانون اساسی آمریکا، امروز بیش از همه در چه زمینه‌هایی آشکار شده است؟

🔴فان یونگ‌پِنگ: کوتاه‌نگری و فقدان اقتدار، هر دو در ساختار قانون اساسی آمریکا ریشه دارند. من آمریکا را یک «دولت شرکتی» می‌دانم؛ الگویی که بسیاری از دولت‌های امروز جهان نیز از آن برخاسته‌اند.

دولت شرکتی یعنی چه؟ یعنی یک اجتماع سیاسی که بر پایه ائتلاف منافع شکل گرفته است. نمونه‌های اولیه‌اش را می‌توان در دولت‌شهرهای ایتالیا دید؛ واحدهایی سیاسی که افراد در آن نه بر پایه سرنوشت مشترک، بلکه برای منفعت مشترک کنار هم قرار می‌گرفتند. چنین ساختاری تا وقتی سود وجود دارد، پابرجاست؛ اما به محض آنکه سود کاهش یابد، انسجامش هم شروع به فروپاشی می‌کند.

تا وقتی منافع عمومی نخبگان آمریکایی هنوز هم‌پوشانی دارد، مثلاً در دوره‌های انتقال قدرت، این ضعف‌ها چندان عیان نمی‌شود. اما وقتی سود امپراتوری شروع به کاهش می‌کند و دیگر آن بازده سابق وجود ندارد، شکاف‌ها از درون سر باز می‌کنند. در چنین لحظه‌ای، اجماع از هم می‌پاشد، جامعه دوقطبی می‌شود و احزاب به جان هم می‌افتند.

ایران؛ زخمی که آمریکا از آن جان سالم به در نخواهد برد

در چنین وضعی، انتخابات نمایندگی به چرخه‌ای از تقابل تبدیل می‌شود: هر دولت می‌کوشد دستاوردهای دولت قبلی را از میان ببرد. نتیجه، وضعیتی شبیه «ارابه‌ای است که هر اسب آن را به سویی می‌کشد»؛ کشور متوقف می‌شود و دیگر نمی‌تواند پیش برود.

در نهایت، این پرسش مطرح می‌شود که چه کسی حرف آخر را می‌زند؟ این معضل در لایه‌های بنیادین نظام قانون اساسی آمریکا نهفته است و جز با یک انقلاب سیاسی عمیق حل نخواهد شد. امروز بسیاری از نقاط جهان نیز با همین مسئله روبه‌رو هستند.

🔵ژانگ وِی ‌وِی: اگر این موضوع را با نگاه مقایسه‌ای و از زاویه الگوی چین ببینیم، مسئله روشن‌تر می‌شود. ما همیشه گفته‌ایم که نظام چین بر پایه شایسته‌سالاری و به‌کارگیری افراد کارآمد بنا شده است. طبیعتاً این نظام هم بی‌نقص نیست، اما در مقایسه با نظامی که صرفاً به انتخابات متکی است، مزیت‌های قابل توجهی دارد.

برای نمونه، وقتی آمریکا جنگ تجاری را آغاز کرد، ما مطمئن بودیم که شکست خواهد خورد. یکی از دلایل اصلی، مشاهده فرایند تصمیم‌گیری آن بود: تصمیم‌ها بدون بررسی عمیق و بر پایه تصورات لحظه‌ای گرفته می‌شدند.

آلمان را هم ببینید. سپردن دولت به حزب سبز و جناح‌های نزدیک به آن، کشور را به‌سوی افراط‌گرایی زیست‌محیطی سوق داد. نیروگاه‌های حرارتی را از کار انداختند، نیروگاه‌های هسته‌ای را کنار گذاشتند، اما انرژی سبز و تجدیدپذیر هنوز فاصله زیادی با تأمین نیاز واقعی کشور دارد. از آن طرف، مسیر انتقال انرژی از روسیه هم قطع شد. در چنین وضعی، صنعت آلمان قرار است چگونه دوام بیاورد؟

🔴فان یونگ‌پِنگ: پنج سال پیش پیش‌بینی کردم که هژمونی ۲۵۰ساله آمریکا به پایان خواهد رسید. امروز پیش‌بینی جسورانه دیگری مطرح می‌کنم: اگر هژمونی آمریکا پایان یابد، جهان طی پنج تا ده سال آینده وارد مرحله‌ای از بازاندیشی عمیق درباره نظام «لیبرال‌دموکراسی» خواهد شد.

بسیاری از کشورها هنوز فرایند ملت‌سازی و دولت‌سازی خود را به‌طور کامل طی نکرده‌اند؛ آن‌ها نیازمند نوعی بازسازی دوباره هستند. استاد ژانگ از مفهوم «دولت تمدنی» سخن گفته‌اند و در این سال‌ها دیده‌ایم که کشورهایی مانند روسیه و هند هم تلاش می‌کنند خود را در همین چارچوب تعریف کنند؛ یعنی به‌جای تکیه صرف بر الگوهای وارداتی، ریشه‌های مشروعیت و انسجام خود را در تاریخ و تمدن خویش جست‌وجو کنند.

احتمالاً در سال‌های آینده، کشورهای بیشتری ناچار خواهند شد به همین مسیر برگردند: بازگشت به تاریخ، جامعه و بستر تمدنی خود.

به باور من، جهان در آستانه موج تازه‌ای از آزمون و تجربه نظام‌های حکمرانی قرار گرفته است.

پایان/

منبع: https://www.guancha.cn/ZhangWeiWei/2026_07_26_825087.shtml

۱۶ مرداد ۱۴۰۵ - ۰۸:۰۰
کد مطلب: 35556

برچسب‌ها

اخبار مرتبط

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • 0 + 0 =